خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد دنیای آرزویت مرداب غم نگردد
زن بدبخت دل افسرده ی زار ببر از یاد دمی او را این خطا بو د که ره دادی به دل ان عاشق بد خو را آن کسی را که تو می جوی کی خیال تو به سر دارد بس کن این ناله و زاری را بس کن او یار دگر د ارد
سالها داشتم ز باغ لبانت هوسی
مردم از حسرت این راز نگفتم به کسی کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد تا هر بی سر و پایی نشود یار کسی
ای دل مدد کن که به سامان برسیم
چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
در این دنیا دو چیز صدا ندارد
عیب ثروتمند و مرگ گدا با ما منشین تا نشیوی بد نام
ای پاد شه خوبان داد از غم تنهای
دل بی تو به جان امد وقت است که باز ای دا.ئم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را |
|

خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد




ما زاده فقریم اسیر سکوت
در وقت توانای