دو چیز را فراموش نکن:یاد خدا و یاد مرگدو چیز را فراموش کن : بدی دیگران در حق تو و خوبی تو در حق دیگرانچهار چیز را نگه دار:گرسنگیت را سر سفره دیگرانزبانت را در جمع دلت را سر نماز چشمت را در خانه دوست...........................................................................بگذارید و بگذریدببینید و دل مبندیدچشم بیاندازید و دل مبندیدکه دیر یا زود بایدگذاشت و گذشت.........................................................................هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شوددری دیگر باز می شودولی ما اغلب چنان به در بسته چشم می دوزیم کهدرهای باز را نمی بینیم...............................................................در شهر دروغگوها آینه ها را به دلیل راستگویی به زنجیر می کشند................................................................پرنده ها چون بی گناهیشان را نمی توانند ثابت کنندمحکوم به حبس ابد پشت میله های قفس اند..........................................................................بياييم امروز به خود نزدیک تر شویمتعجب نکن مگر چقدر می توانیم خود را فریب دهیمدر کناره های دوزخ خانه بسازیم و خود را در بهشت ببینیم!هر روز در امواج قهقه دست و پا بزنیم و ریا کارانه اشكها را مدح کنیمرودها را مچاله کنیم و در سطل زباله بریزیم و بعد با دریا دست بدهیمجنگلها را بشكنيم و به همه بگوییم سبز باشیم.......................................................................................انسان ها سخنان شما را فراموش می کنندانسان ها اعمال شما را فراموش می کننداما آنها هیچ گاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسیرا برایشان بوجود آورده ایدبه یاد داشته با شايد:زندگی شمارش نفسهای ما نیست بلکه شمارشلحظاتی است که این نفسها را می سازد
..................................................................... هرگز برای عاشق شدن دنبال باران و بهارو بابونه نباشگاهی در انتهای خارهای يك کاکتوس به غنچه ای می رسیکه ماه را بر لبانت می نشاند.................................................................شبی در خواب دیدم که با خدا گفت وگو ميكنماز خدا پرسیدم چه چیز انسان بیش از همه شما رادر مورد او متعجب می کندخدا پاسخ داداين که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوندعجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورنداین که سلامتی شان را صرف بدست آوردن پولوبعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کننداینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حالشان را فراموش می کنندآنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حالاين که چنان زندگی می کنند که گویی هر گز نخواهند مرد!
اگر امید بر ایمان نجوا نمی کرد کهفردا بهتر از امروز خواهد بودبه راستی کدام يك از ما جرات می کرد امروز را تاب بیاورد؟اميد نان مستمندان است..............................................................
کورده واری جه رگی من وه ک خاکی تو له ت له ت بووهجاش و فارس و تورک تازی خوشی مانیان بردووه
ئه ی ره قیبئه ی ره قیب هه ر ماوه قه ومی کورد زوباننای رمینی دانه یی توپی زمانئیمه روله ی ره نگی سوورو شورشینسیه یریکه خویناویه رابوردومانئیمه روله ی میدیا و که ی خوسره ویندینمان ئا ینمانه نیشتمانکه س نه لی کورد مردووه کورد زیندووهزیندووه هیچ نانه وی ئالاکه مانچند هه زار لاوانی کوردی نه رره شیربوون به قوربانی و هه موویان نیژرانلاوی ئیستاش حازرو ئاماده نه ...جانفیرانه جانفیدانه جانفیدانلاوی کوردی هه لسانه سرپی وه ک دلیرسا به خوین نقشی ئه که ن تاجی ژیانکه س نه لی کورد مردووه کورد زیندووهزیندووه هیچ نانه وی ئالاکه مان
پیشکش به اوانه ی که هیشتا کوردن
ئه خودایه حالی عالم حه قی شایانی نیهمیحنه ت وئید باری زوروشه هدی بی ژانی نیهسا ئه زانی بوچ ئه من وا معرضی شه کوا ئه که متا بزانی قودره تی تو حه ددی ویجدانی نیهزامه که ت به مه رهه م و بو گشتی عاله م ساریهده رده که ت زور نیشه دارو قه تعی ده رمانی نیهریگه یی به ش کردنی رزقت له دونیا شاهدن...هیندی کس ئه فرادی لورت و هیندی کس نانی نیهروژی فه رمووت (لیس للانسان الا ما سعی )...هیچ کسیکیش هیندی فللاح ئیش وکیلانی نیهئیش ئه کات و ره نج ئه دات و روتوقووت وزگ به تالئاخری بی سوود ئه مینی سال که بارانی نیهرا ئه مینی ره نجه رو ده ست له ئه ژنو قور به سرراسته شاهی بی شه ریک باکی گه دایانی نیهسا له ره یگه ی ژین دزینی مه ر ئه کا گیسک ئه باچونکه برسی وبی نوایه مایه یی نیهروژی هات و روحی ده رچوو لاشه که ی که وته (ثری)له ئه ده ن به م گورزه گه وره وا که ئیمانی نیهسا به سایه ی قودره تت بوو ما له که ی بی به هره ماخو قه زا بوو سرقه تی کرد راسته گومانی نیهبوچ له دونیا ره نجه رو بی بی نوابی ئاخیره ت...چونکه وه ک من غائیله ی دل عزه تی گیانی نیهگه ر له ئه فلاکا هه بایه حاکمیکی تر به رقه رار...سا ئه چووم ئه م ووت خودای من سوودی ئینسانی نیهره نگه که م دیده و مه لایان هانی خه لقی وابد ه نکوشتنی دلدار حه لاله چونکه ئیمانی نیه
گريه هم با من دگر نامهرباني مي کندقلبم اما گريه هايش را نهاني مي کنداشک تنها مونس شبهاي تارم بود و بساشک هم با غم دگر اما تباني مي کندبلبلي در زير باران نگاهم لانه داشتاينک اما جغد شومي نغمه خواني مي کندباغ قلبم از هجوم دردها پاييز شدغصه هم در آن به شادي باغباني مي کند برو ای دوست برو!برو ای دختر پالان محبت بر دوش !دیده بر دیده من مفکن و نازم مفروش !من دگر سیرم....سیر!...بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست!تف بر آن دامن پستی که تورا پرورده ست!کم بگو جاه تو کو؟ مال تو کو؟برده ی زر!کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر !گر طلا نیست مرا تخم طلا! ... مردم منزاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
( کارو) نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم درخیال دل به یاد آورد ایام وصال .از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت . دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را ان نظر بازی آن آن اسرار را ان دو چشم مست آهو وار را هم چو رازی مبهم و سر گشته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با منو هم نشین و هم زبان شد با منو خسته جان بودم که جان شد با منو ناتوان بودم توان شد با منو دامنش شد خوابگاه خستگیم این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفت و گوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من . گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شعله ی آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدای غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده ام ان عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شكست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم انکه هم خون من است خسم جان و تشنه ی خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست ومخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگه آخرین یکبار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تارو پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو این سان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست
بی تو ای شبها ی من گریم دیگه در نمی آد
حرف غم انگیزدلم جزتو کسی رونمی خواد
از چی بگم تا دل من لحظه ای آروم بگیره
دیو سیاه غصه ها توی کدوم شهر می میره
از چی بگم وقتی دلم از دل تودورمی مونه
وقتی که قلب پاک تو هیچی ازم نمی دونه
بر سنگ مزارم بنویسید که او خسته دلی بود ... در این خلوت خاموش ودر آنجا بنویسید که او زاده غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش...
دوست عزیزم حسام جان در گذشت پدر گرامیت را از صمیم قلب تسلیت عرض می کنم ...سکوتی زیبا نثادش باد...امیدوارم منو در غمت شریک بدونی متاسفم اگه نتونستم در مجلسم ختم این بزرگوار شرکت کنم از درگاه خداوند صبر وشکیبایی را برای خودت و خانواده ی محترمت آرزو مندم.
|
|









خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد




ما زاده فقریم اسیر سکوت
در وقت توانای